آبان ماه 94
مدتی بود خیلی دلم هوای مسافرت کرده بود این بود که تصمیم گرفتیم با دایی علی و زندایی و هلیا اینا راهی رامسر بشیم هوای تهران بسیار سرد و بارانی بود و همه به ماگفتن توی این سرما میخواین برین رامسر !!
و ما هم راهی شدیم به عشق همون هوای بارانی و اما تمام سه روزی که اونجا بودیم هوا به شدت آفتابی بود ! و بسی جای تعجب و از طرفی خوشحالی بود البته سوز سرما داشت ولی بسیار هوای دلپذیر و خوبی بود..
البته شما با هلیا بسیار جنگ و دعوا و اکثر اوقات اشک و اشک ریزان داشتی ولی خوب گاهی هم با هم بازی میکردید و انگار نه انگار ..
در این مسافرت خواهرها و بردارت همراهمون نبودن به دلیل مدارس چون ما وسط هفته رفتیم و آخر هفته برگشتیم..
و تو مثل همیشه بی نهایت پسر خوب و صبوری بودی ..

توی راه رفت در رستوران موقع ناهار







محمد ماهان و مامان و بابا ![]()

دایی علی مهربون ![]()

اینم یه عکس دسته جمعی !



آبان ماه 94
